حكيم ابوالقاسم فردوسى
539
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
سپاهيانت به اينجا تاخته تا به دست من تباه گردى و از من نام بد در گيتى بماند . پس اين سرانجام بد بر گشتاسپ بادا . چون اسفنديار گردنكش آن سخنان رستم را بشنيد ، به دو گفت : اى رستم نامدار ، بنگر كه داناى پيشين آنگاه كه خِرد را با جان خود يار كرد ، چه گفت . او گفت : پير فريبنده ، اگر چه پيروز و دانا هم باشد ، ليك بىخرد است . اكنون نيز تو اين همه بر من افسون مىكنى تا مگر خود را از دام رها سازى . مىخواهى هر كس كه اين را بشنود ، به اين گفتار چرب تو بگرود و مرا ناپاك انديش و تو را مردى هوشيار و نيكى فزاى بخوانند و بگويند كه او با نويد بيآمد و چندان اميد بداد . ليك سپهبد پس از آن همه خوبيها كه ازو ديد ، سر از گفتار او بتافت و با زبانى پر از گفتار تلخ ، همهء خواهشهايش را خوار داشت . ليك بدان كه من از براى تخت و تاج نيست كه سر از فرمان شاه نمىپيچم . براى آن است كه در گيتى ، خوب و زشت را از او مىيابم و دوزخ و بهشت من به دو وابسته است . اينك هر آنچه خوردى ، فزاينده باد و دشمنان را گزاينده بادا . تو اكنون با خوشى به نزد زال برو و هر آنچه شنيدى ، به او بگوى . از اين پس ديگر با من سخنى مگوى و جنگ افزارت را براى جنگ آماده كن و پگاه بيا و ديگر در جنگ چاره مساز و كار را بر ما دراز مكن . فردا در آوردگاه خواهى ديد كه گيتى به پيش چشمت سياه مىگردد . خواهى دانست كه در روز جنگ ، پيكار مردان راستين چگونه باشد ؟ رستم كه چنين شنيد ، به اسفنديار گفت : اى شيرخوى ، اگر آرزوى تو چنين است ، تو را به زير پاى رَخش ميهمان مىسازم و سرت را با گوپال درمان مىكنم . تو از يارانت شنيدهاى كه در آوردگاه ، تيغ دليران بر اسفنديار كارگر نمىآيد و خودت نيز به گفتار ايشان گرويدهاى . ليك فردا سرنيزهء مرا خواهى ديد تا ديگر از آن پس در آوردگاه با مردان نامدار نبرد نجويى . لب اسفنديار جوان از شنيدن آن سخنان رستم پر از خنده شد و كهتران نيز به خندهء او خنديدند . پس به رستم گفت : اى نامجوى ، چرا به اين گفتگو تيز گشتى ؟ چون فردا به دشت نبرد بيآيى ، آورد مردان راستين را